به مناسبت ۱۲دی سالروز ورود پدر مهربانی ها به یزد
1- یک کامیون گل و میخک و گلایل از محلات، سه تا وانت نرگس از طبس و تا دلت بخواد نذر شاخه ی گل ! کویر بوی گل گرفته بود.
12دی ماه سال 86 همان اتفاقی در یزد افتاد که 12 بهمن 57 در تهران !
شاخه های میخک آرام روی خیابان های مسیر استقبال دراز کشیده بودند و به رهبر خوش آمد میگفتند.
پیرزن نه رسیدی خواست و نه تشکری! به همان سادگی که آمده بود، رفت جلوی در که رسید، دوباره برگشت و گفت:«یادت نره مادر! فقط گل»
10 تا تراول 50 هزار تومانی گذاشت روی میز و گفت:«با این پولا فقط گل میخرین...حالیت شد پسرم فقط گل!»
.jpg)
2- اسمش "مد تقی" بود( همان محمد تقی خودمان) و قدش کوتاه. از بس رنگهای مختلف به تنش مالیده بود، شده بود بوم نقاشی کوبیسم؛ به زور می توانستی رنگ و لباس و صورت و مو و حتی چشمهایش را تشخیص دهی! یک تنه نصف ماشین های شهر را پشت نویسی کرده و کم نیاورده بود.
موقع کار کردن آرام و قرار نداشت: داد می زد، صلوات می فرستاد، شوخی می کرد و شلان شلان کنان از این ماشین به آن ماشین می رفت.
یکی دو تا از ترکش های جنگ توی پاهاش جاخوش کرده و قصد بیرون آمدن نداشت.
1/2بیب بیب بی بیب بیب
بوق بوق بوبوق بوق
«مدتقی» سرش را خاراند و گفت:« داداش! الهی غم آخرت باشه! صد متر جلوتر واستا قربون دستت؛ تا هم راه بندون درست نکنی! هم نون ما آجر نشه»
ماه داماد با حرکت سر از عروس خانم رخصت گرفت و گل های روی کاپوت را کنار زد؛ حالا وسط آن همه گل، «یک لبیک یا خامنه ای» هم جاخوش کرده بود.
.jpg)
3- اسلام و مقتضیات زمان:
سهمیه بنزینشان را نذار ستاد ارتباطات مردمی سفر کرده بودند.
4- چینی ها را که می شناسید؟ توی کارخانه یا کارگاه تولیدی به دنیا می آیند، همان جا زندگی می کنند همانجا ازدواج می کنند و بچه دار می شوند و می میرند و دفن می شوند.
با همه ی این تفاسیر اگر آنها هم تولیدی آن اتاقک نیم وجبی را بشنوند حکما چشمهای تنگشان، گشاد می شود.
یک هفته ای چهار، پنج تا خانم توی یک اتاقک 4*3 بیشتر از چهل هزار بسته شکلات آماده کردند تا بین مردم پخش شود.
اتاقکی که یک طرقش یک چرخ خیاطی قدیمی مشغول آماده کردن پارچه نوشته ها بود طرف دیگرش کالسکه ای بود که خیلی وقت ها دل صاحب کوچکش برای مادرش تنگ می شد.
.jpg)
5- جل الخالق! شنیده بودیم 2 درویش در گلیمی بخسبند ولی ندیده بودیم 32 تا خبرنگار در وانتی بجنبند!
تصورش را بکنید 32 تا خبرنگار و عکاس و فیلمبردار و نویسنده و محافظ را چاپانده باشند پشت یک وانتی که دور تا دورش هم میله جوش داده اند تا مبادا کسی از آمار کم شود. به جمعیت فوق به تعداد کافی دوربین و لنز و پایه دوربین و دیگر افزودنیهای مجاز اضافه کنید تا حساب تراکتم درست و حسابی دستتان بیاید.
جماعتی که همیشه دنبال سوژه یابی بین مردم بودند، حالا خودشان سوژه دلچسب و مفرحی شده بودند برای شادی مردم.
.jpg)
6- آخه ننه جون شما بار شیشه داری، زن پا به ماه پاتیل ماسته، می باس مواظب باشه، زبون لال یه تکون اضافه... خب! میشستی پا تلویزیون»
پا به ماه بود و کمتتظر مسافرش. دل توی دلش نبود. آمده بود میدان امیر جخماق برای پیشواز.
جلوی گیت بازرسی درد همه وجودش را گرفت.
ماشین رهبر که از دور می آمد، آمبولانس راهی بیمارستان شد. مسافرش داشت از راه می رسید.
۷-آقا بشین!"
کله ی کچل براق، شلوار لی تنگ، پیراهن سفید یقه آخوندی، عینک نیم فریم گرد، تسبیح توی دست: خلاصه یک چیزی بود بین سنت و مدرنیته.
هیچ کدام از اینها در آن ازدحام و شلوغی مهم نبود. کله ی کچل و شلوار لی تنگ که جلوی دید کسی را نمی گیرد؛ مسئله اینجا بود که این نمونه ی نادر، هر چند دقیقه یکبار از جایش بلند می شد و زل می زد به آقا.
"آقا بشین"ها بی فایده بود. لذا جوانمردی تقبل زحمت کرده و هر چند دقیقه یکبار، پیراهن جوانک را می کشید و او را می نشاند. چند دقیقه نمی گذاشت که عزیز دلمان با از جایش بلند می شد و چند نفر از عقب داد می زدند:
"اقا بشونش!"
.jpg)
8-دوئل آخرین راه حل بود؛ همه ی پل های پشت سرشان خراب شده بود و چاره ای نبود جز نبرد تن به تن؛ کارزارشان به جنگ رستم و سهراب می مانست:یکی جوان و دیگری میانسال؛ اما هر دو از جبهه ی خودی. یعنی کدام یک کم می آورد؟ بسیجی یا محافظ؟
محافظ نشسته بود پائین پای رئیس بسیج دانشجویی. 3 دقیقه وقت صحبتش تمام شده بود اما تریبون را ول نمی کرد. محافظ هر کاری کرد و هرچه به زبان خوش و تذکر متوسل شد افاقه نکرد؛ رفت توی کار نیشگونٰ؛ اما برادر بسیجی مثل کسی که جک و جانوری از پاچه ی شلوارش رفته باشد تو، فقط تکانکی به پاش می داد و اصلا به روی خودش نمی آورد.
14 دقیقه سنگرش را حفظ کرد.
.jpg)
9-طلبه ها سه بار صلوات فرستادند: بار اول و دوم مربوط به زمانی بود که آقا نام آیت الله خاتمی و شهیدصدوفی را بردند، اما صلوات سوم جنس دیگری داشت.
"شنیده ام که خانم های طلبه ی یزد هم بسیار درسخوان و ..."
دقیقا در همین لحظه بود که صدای صلوات سوم، از انتهای مسجد بلند شد؛ محل نشستن خانم ها. البته جلویی ها هم صلوات فرستادند اما صدای خنده شان بلندتر بود.
.jpg)
10-غافلگیری
"دوستان مال روایت فتح هستند؟" برادر شهید از محافظ آقا میپرسید.
محافظ هم لبخندزنان به او میگفت: "تقریباً یه چیزی تو همین مایهها. البته چند دقیقهی دیگه یه مهمون ویژه هم از راه میرسه."
" آقاس. رهبر انقلاب. مقام معظم رهبری. من مطمئنم. خودم دیشب خوابش رو دیدم. خواب دیدم آقا خامنهای مییاد خونهمون. از خواب که پریدم، ختم صلوات نذر کردم. از صبح تا حالا هم نذرم رو ادا کردم."
خواب خواهر شهید همهی بچههای تیم حفاظت و همراهان آقا را شگفت زده کرده بود. همه را به جز خود آقا. ایشان با آرامش گفتند: "دلهای پاک شما رؤیاهای صادق را جلوی چشمتان میآورد."
.jpg)
از مادرید تا یزد؛
"نیگاشون کن دارن بزرگ میشن، مگه تو نمی گفتی میخوان بچه مسلمون بار بیان؟ می ترسم تو این فرهنگ کار دست خودشون بدنا؛ الله اکبر، خدا آخر عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه!..." همسر اسپانیایی اش را راضی کرد و دست بچه هایش را گرفت و بعد از 30 سال برگشت ایران.
اما کجای ایران؟ رفت آمار جرم و جنایت شهر های مختلف ایران را درآورد. یک وجب جا پیدا کرد که هم دامنش از بقیه ی جاها پاک تر بود و هم دین و ایمانش محکمتر. این شد که یزد نشین شد.
دو پسر و یک دختر اسپانیایی در یکی از اتاقهای ستاد مشغول خلاصه کردن نامه ها بودند